در واکنش به انحرافها از شعارهای اصلی جنبش؛ روز 13 آبان باز هم تکرار می کنیم :»استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی».

•اکتبر 30, 2009 • نوشتن دیدگاه

در واکنش به انحرافها از شعارهای اصلی جنبش؛ روز 13 آبان باز هم تکرار می کنیم :»استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی».

عده ای تمام سعی خود را می کنند که خواسته ها و شعارهای اصلی جنبش را به سمتی دیگر هدایت کنند !! آیا واکنش حکومت به این شعارها باعث ترس آنها شده ؟! و به فکر عقب نشینی هستند ؟ و یا مصلحت اندیشی دیگری در سر دارند؟!…

مگر نه اینکه «جمهوری اسلامی» در این سه دهه گذشته تمام ما ایرانیان را به اندازه سه قرن پسرفت داده است؟!

مگر نه اینکه «جمهری اسلامی» در این سه دهه برای دوام خود تمتم مخالفین خود را از لب تیغ گذراند؟!

مگر نه اینکه هدف از پیدایش «جمهوری اسلامی»، صدور اسلام به دیگر کشورهاست؟! و برای این صدور از ثروتهای ملی ایران بنا گذاشته می شود؟!…

واژه «جمهوری ایرانی» در شعار «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» به نوعی از جمهوریت اشاره دارد که برای تمام ایرانیان فراتر از هرنوع عقیده، نژاد، زبان و … بنا نهاده شده است و نوعی از حکومت است که هدف اصلی آن برقرای تمام آرمانهای دموکراسی گونه و بالفعل کردن تمام پتانسیل های نهفته کشور ایران و ایرانیانی که در آن زندگی می کنند، خواهد بود…

دو شعار » استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» و » نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» بدون شک دو سبمل ایدئولوزیک از خواسته های جنبش هستند و همه ما تا پیروزی این دو را فریاد خواهیم زد….

مصباح یزدی رهبر را مالک و سرپرست مردم دانست و گفت : دیدن رهبر حتی برای یک لحظه، عبادت است!

•سپتامبر 1, 2009 • نوشتن دیدگاه

 مصباح یزدی که در جمع گروهي از هنرمندان بسيجي، اعضاي حزب مؤتلفه، و اعضاي نهاد نمايندگي رهبري در دانشگاه‌ها سخن می گفت، منشأ پيدايش حق را  مالکیت بیان کرد! :

«حضرت در ابتداي خطبه اشاره مي‌کنند که اصولاً حق از کجا پيدا مي‌شود؛ و به مطلبي اشاره مي‌کنند كه در هيچ يک از مکاتب فلسفه حقوق درست تبيين نشده و به آن نرسيده‌اند. ايشان مي‌فرمايد: حق از جايي پيدا مي‌شود که کسي مالک چيزي باشد، اختيارش را داشته باشد. همه هستي مملوک خداست؛ هر کس هر چه دارد از خدا به او اعطا شده است. ريشه همه حقوق از خداي متعال است. اولين حقي هم که در عالم شکل مي‌گيرد حق خدا بر بندگان است»!

مصباح یزدی اعتقاد دارد خدا بر اساس مالکیت تمام بندگان و… برای هریک مالکیتی را معین کرده و این مالکیت سبب پیدایش حق آنها در رابطه با یکدیگر شده است!

مصباح حق رهبری بر مردم را مالکیتی شمرد که از سوی خدا (که مالک همه چیز است) به شخص رهبرداده شده و  او را مالک و سرپرست مردم  دانست که از سوی خدا منصوب گردیده است..

» بعد از حق خدا نوبت به اين مي‌رسد ‌که خدا حقوقي را براي بعضي بندگان بر بعضي ديگر قرار داده است. چون همه بندگان مال خدا هستند؛ هر چه داشته باشند از خداست. اگر حقي هم داشته باشند، خدا آن حق را به آنها داده است؛ چون خودشان که چيزي ندارند. پس هر بنده‌اي هم هر حقي دارد خدا اين حق را به او داده است«!

 و در ادامه می گوید:

«… بزرگ‌ترين حقي که خدا براي انساني بر انسان ديگر قرار داده است حقي است که والي بر مردم يا مردم بر والي دارند. دو حق متقابل: حقي که سرپرست جامعه بر جامعه دارد و حقي که مردم جامعه بر سرپرستشان دارند. اين دو بالاترين حقي است که خدا براي انساني بر انسان ديگر قرار داده است…»

مصباح یزدی به همین جا بسنده نکرده و دیدن یک لحظه روی رهبر را برای تمامی مردم یک آرزو و از نظر معنوی آنرا «عبادت» می نامد!:

«… يکي از آرزوهاي مردم، در تمام اقشارشان اين است که رهبرشان را يک لحظه بببيند. کجاي عالم يک چنين چيزي سراغ داريد؟ و اين نيست مگر به خاطر اين‌که او را جانشين امام زمان(عج) مي‌دانند؛ ديدن او را مثل ديدن امام زمان(عج) براي خودشان عبادت مي‌دانند…»

گو اینکه این رهبر در ذهنیت آقای مصباح اصلا یک فرد معمولی برخاسته از جامعه نبوده و برعکس ایشان معتقدند رهبر  انسان  کاملا متفاوت با متن جامعه و موجودیتی  آسمانی است که از جانب پروردگار برای ملکیت و سرپرستی مردم منصوب گردیده و اطاعت بی چون و چرای تمامی مردم ازرهبر را، کوچکترین کمک مردم به رهبر می شمرد که توانایی آن را دارند!

آقای مصباح در ادمه ذهنیت خود رهبر را با شخص رئیس جمهور مقایسه کرده و رهبر را فردی کاملا ورای قانون میداند که همپای امام زمان است! ؛  گویا اصلا هیچ مجلس خبرگانی هم (برخاسته از رای مردم) وجود نداشته که او را به عنوان رهبر انتخاب کنند..

«…عموم مردم ما ـ‌همين مردم مسجدي، نمازخوان، روضه‌اي‌ـ اين‌ها را خوب درک مي‌کنند. اما خواصي که مسؤوليت‌پذير هستند، در پست‌هاي مختلف، آنها خيلي باورشان نيست. آنها خيال مي‌کنند رهبر هم مثل رييس‌جمهور است؛ اين يک پستي است، آن هم يک پست ديگري است. در قانون اساسي هم او شخص اول است، اين شخص دوم؛ چندان فرقي ندارد؛ جايشان را هم مي‌شود عوض کنند. همان‌طور که اين[رييس‌جمهور] با انتخاباتي تعيين مي‌شود و احياناً در جريان آن هم تقلب و زد و خوردي مي‌شود، او[ولي‌فقيه] هم همين طور است. اهميتي ندارد. يک عده‌اي طرفدار او هستند، يک عده‌اي هم نيستند. يک حزبي با او موافق است، يک  حزبي هم با او موافق نيست. در صورتي که ماهيت اين دو با هم تفاوت ماهوي دارد. او [ولي فقيه] يک رهبري ديني جانشين امام زمان(عج) است؛ اين [رييس جمهور] نماينده‌اي است که مردم او را انتخاب کرده‌اند. اين دو با هم خيلي تفاوت دارند.

بله. رييس جمهور وقتي از طرف ولي فقيه نصب شد، مي‌شود عامل او؛ او نصبش مي‌کند. آن پرتو قداستي که او دارد بر اين هم مي‌تابد. وقتي رييس جمهور اسلامي شد، حکمش را از رهبر ـ‌يعني جانشين امام(ع)‌ـ دريافت کرد، يک پرتوي از آن قداست بر اين هم مي‌تابد…»

 

 متن کامل سخنان آقای مصباح یزدی را از پایگاه اطلاع رسانی ایشان در اینجا مشاهده کنید.

 

صادق هدایت؛ ازعذاب تا خودکشی

•اوت 23, 2009 • 14 دیدگاه

 

Boof copy بخشی از دست‌نوشتهٔ بوف کور  

  

صادق هدایت
تولّد : ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ در تهران
وفات : ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در پاریس
صادق هدایت پیشگام داستان‌نویسی نوین ایران و یک روشنفکر برجسته بود .
 برترین اثر وی رمان بوف کور است که آن را مشهورترین و درخشان‌ترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانسته‌اند.حجم آثار و مقالات نوشته شده درباره نوشته‌ها، نوع زندگی و خودکشی صادق هدایت بیانگر تأثیر ژرف او بر جریان روشنفکری ایرانی است .هرچند شهرت عام هدایت نویسندگی است، اما آثاری از نویسندگان بزرگ را نیز ترجمه کرده‌است. آشنایی عمیق وی با ادبیات اروپا، خصوصا آشنایی با آثار فرانتس کافکا زمینه ساز تحول مهمی در ادبیات داستانی معاصر ایران شد.صادق هدایت در ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد. آرامگاه وی در گورستان پرلاشز پاریس واقع است.


 

hedayat6

زندگی‌نامه
————–
صادق هدایت در 28 بهمن 1281 (هفده فوریهٔ ۱۹۰۳ ) در تهران در خانواده‌ای اصل‌ونسب دار و متشخص متولد شد. پدرش هدایتقلی‌خان (اعتضادالملک) و  مادرش نیرالملوک (نوهٔ مخبرالسلطنهٔ هدایت) نوه عموی اعتضادالملک بود. جد اعلای صادق رضاقلی‌خان هدایت از رجال معروف عصر ناصری و از بازماندگان كمال خجندي  ، صاحب کتابهایی چون مجمع الفصحا و اجمل‌التواریخ بود. صادق کوچک‌ترین فرزند خانواده  دو برادر و سه خواهر بزرگ‌تر از خود داشت.
صادق هدایت تحصیلات ابتدایی را در مدرسهٔ علمیهٔ تهران گذارند. در سال 1293 ( ۱۹۱۴ میلادی ) به دارالفنون رفت ولی در سال 1295  به خاطر بیماری چشم‌درد مدرسه را ترک کرد و در 1296 در مدرسهٔ سن‌لویی که مدرسهٔ فرانسوی‌ها بود به تحصیل پرداخت. به گفتهٔ خود هدایت اولین آشنایی‌اش با ادبیات جهانی در این مدرسه بود و به کشیش آن مدرسه درس فارسی می‌داد و کشیش هم او را با ادبیات جهانی آشنا می‌کرد. در همین مدرسه صادق به علوم خفیه و متافیزیک علاقه پیدا کرد. این علاقه بعدها هم ادامه پیدا کرد و هدایت نوشتارهایی در این مورد انتشار داد. در همین دوران صادق گیاه‌خوار شده بود و به اصرار و پند بستگانش وقعی نمی‌نهاد. در سال 1303 در حالی که هنوز مشغول تحصیل در مقطع متوسطه بود دو کتاب کوچک انتشار داد: «انسان و حیوان» که راجع به مهربانی با حیوان‌ها و فواید گیاه‌خواری ‌است و تصحیحی از رباعیات خیام با نام رباعیات خیام به همراه مقدمه‌ای مفصل.
صادق هدایت که از اوان جوانی گیاه‌خوار شده بود ، تا پایان عمر گیاه‌خوار باقی‌ماند. بزرگ علوی در این باره می‌نویسد: «یک بار دیدم که در کافه لاله‌زار یک نان گوشتی را که به زبان روسی بولکی می‌گفتند، به این قصد که لای آن شیرینی است، گاز زد و ناگهان چشم‌هایش سرخ شد، عرق به پیشانی‌اش نشست و داشت قی می‌کرد که دستمالی از جیبش بیرون آورد و لقمه نجویده را در آن تف کرد.»

عزیمت به اروپا

——————-
در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر و در رشتهٔ مهندسی به تحصيل پرداخت .
 در همین سال مقالهٔ «مرگ در گان» را در روزنامهٔ ایرانشهر که در آلمان منتشر می‌شد به چاپ رساند و مقاله‌ای به فرانسوی به نام «جادوگری در ایران» در مجلهٔ له‌ویل دلیس نوشت. هدایت از وضع آب و هوا و رشته تحصیلی اش در بلژیک راضی نبود و مترصد بود که خود را به فرانسه و  پاریس که آن زمان مرکز تمدن غرب بود برساند. سر انجام در ۱۹۲۷ پس از تغییر رشته و دوندگی فراوان به پاریس منتقل شد. در همین سال نسخهٔ کامل‌تری از کتاب «انسان و حیوان» با نام فواید گیاهخواری با مقدمهٔ حسین کاظم‌زادهٔ ایرانشهر به چاپ می‌رسد.

خودکشی اول و نخستین داستان‌ها
—————————————–
 صادق هدايت در سال 1307 (۱۹۲۸) براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند.
 در همین دوران در پاریس با دختری به نام ترز دوست بود. صادق در مورد خودکشی‌اش به برادرش محمود می‌نویسد: «یک دیوانگی کردم به خیر گذشت.» ادعا شده‌است که راجع به خودکشی نخستش توضیحی به هیچ‌کس نداده‌است. اما م. فرزانه سال‌ها بعد از زبان هدایت (سال‌ها بعد از خودکشی اولش) نقل می‌کند که علت خودکشی مسائل عاطفی بوده‌است.

 
 

7

صادق هدایت پس از اولین خودکشی نافرجامش در پاریس
 

 
نخستین نمونه‌های داستان‌های کوتاه هدایت در همان سال خودکشی‌اش صورت گرفت. نمایشنامهٔ «پروین دختر ساسان» و داستان کوتاه «مادلن» را در همین دوران نوشته‌است. پس از خودکشی نیز داستان معروف «زنده به گور» و «اسیر فرانسوی» و رسالهٔ طنزآمیز «البعثة الاسلامیه الی بلاد الافرنجیه» را نوشت.



بازگشت به تهران
——————-
سرانجام در سال 1309 (۱۹۳۰)، بی آنکه تحصیلاتش را به پایان رسانده باشد،  او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. لیکن از وضع کارش راضی نبود و در نامه‌ای که به تقی رضوی (که دوستیشان در دوران متوسطه آغاز شده بود) در پاریس نوشته‌است، از حال و روز خود شکایت می‌کند. دوستی با حسن قائمیان که پس از مرگ هدایت خود را وقف شناساندن او کرد در بانک ملی اتفاق افتاد. در همین سال مجموعه داستان زنده‌به‌گور و نمایشنامهٔ پروین دختر ساسان در تهران منتشر شد و هدایت با مسعود فرزاد، بزرگ علوی و مجتبی مینوی آشنا شده و حلقهٔ دوستی‌ای ایجاد می‌شود که نامش را گروه ربعه گذاشتند.

 گروه ربعه
————-
pp
در آن دوران گروهی از ادیبان کهنه‌کار بودند که با آن‌ها ادبای سبعه می‌گفتند و به گفتهٔ مجتبی مینوی «هر مجله و کتاب و روزنامه‌ای که به فارسی منتشر می‌شد از آثار قلم آن‌ها خالی نبود.»این هفت تن که درواقع بیشتر از هفت تن بودند شامل کسانی چون محمدتقی بهار، عباس اقبال آشتیانی، رشید یاسمی، سعید نفیسی و بدیع‌الزمان فروزانفر و محمد قزوینی می‌شدند. گروه ربعه این نام را برای دهن‌کجی به این افراد (که به نظر ایشان کهنه‌پرست بودند) انتخاب کردند. گفتگو و دیدارهای گروه ربعه در رستورانها و کافه‌های تهران بود. بعدها نیز افراد دیگری چون پرویز ناتل خانلری، عبدالحسین نوشین، غلامحسین مین‌باشیان و نیما یوشیج به این گروه اضافه شدند. این گروه به فعالیت‌های ادبی و فرهنگی پرداختند و آثاری چند در این سالها با همکاری همدیگر انتشار دادند. مینوی در بارهٔ این دوران می‌گوید: «ما با تعصب جنگ می‌کردیم و برای تحصیل آزادی می‌کوشیدیم و مرکز دایرهٔ ما صادق هدایت بود.» سال‌های ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۴ برای هدایت دورانی پربار محسوب می‌شود و آثار تحقیقی و داستانی بسیاری انتشار داد.
انیران را با همکاری علوی و شین پرتو نوشت. مجموعهٔ داستان‌های کوتاه سایه‌روشن نمایشنامهٔ مازیار با مقدمهٔ مینوی، کتاب مستطاب وغ‌وغ ساهاب با همکاری مسعود فرزاد و مجموعه داستان‌های کوتاه سه قطره خون و چندین داستان کوتاه دیگر در این دوران به چاپ رسید. در این دوران شور میهن‌دوستی و بیگانه‌ستیزی در بسیاری از آثار وی موج می‌زند.
همچنین هدایت برای اولین بار در ایران اقدام به جمع‌آوری متل‌ها و داستان‌های عامیانه کرد و نوشتار «اوسانه» و کتاب نیرنگستان را در این موضوع به چاپ رساند. به علاوه طی دو مقاله در مجلهٔ سخن راجع به فولکلور و ادبیات توده مطالبی نوشت. مجلهٔ موسیقی را هم در این دوران بنا نهاد.
هدایت در خلال این سالها به ترجمهٔ آثاری از چخوف و نویسندگان دیگر نیز پرداخت و همچنین در کتاب رباعیات خیام خود تجدید نظر کرد و آن را مفصل‌تر با عنوان ترانه‌های خیام انتشار داد.
هدايت در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شده و سفرنامه‌ای هم راجع به سفرش به اصفهان به نام اصفهان نصف جهان نوشت.
در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد.

سفر به هندوستان
———————
هدایت در سال ۱۳۱۵ به همراه شین پرتو به هند رفت و در آپارتمان او اقامت کرد. در هند به فراگیری زبان پهلوی نزد دانشمند پارسی‌ (از پارسیان هند) بهرام گور انکلساریا پرداخت و کارنامهٔ اردشیر پاپکان را در هند از پهلوی به فارسی ترجمه کرد.
در طی اقامت خود در بمبئی اثر معروف خود بوف کور را با دست بر روی کاغذ استنیسل نوشته، به صورت پلی‌کپی در پنجاه نسخه انتشار داد و برای دوستان خود فرستاد؛ از جمله نسخه‌ای برای مجتبی مینوی که در لندن اقامت داشت و نسخه‌ای برای جمالزاده که آن زمان در ژنو بود. عده‌ای داستان بوف کور را محصول حال و هوای هند می‌دانند، لیکن چنانکه از گفتگوهای هدایت و فرزانه بر می‌آید هدایت کار روی این اثر را از سالها پیش شروع کرده بود به قول هدایت در گلویش گیر کرده بود. در نسخهٔ پلی‌کپی‌ای که از بوف کور در هند انتشار داد نوشته بود که چاپ اثر در ایران ممنوع است. علاوه بر اینها هدایت دو داستان به زبان فرانسوی در هند به چاپ رساند: «Lunatique» و «Sampingue».

 بازگشت از هندوستان
——————————
صادق هدایت در سال ۱۳۱۶ از هند بازگشت و دوباره در بانک ملی مشغول به کار شد. سال بعد از بانک ملی استعفا داده، در وزارت فرهنگ استخدام شده و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد. او تا سال ۱۳۲۰ که متفقین ایران رااشغال کردند به فعالیت‌های ادبی پرداخت و چندین داستان و مقاله انتشار داد. کارنامهٔ اردشیر بابکان را در مجلهٔ موسیقی و گجسته ابالیش (ترجمه از متن پهلوی) را جداگانه (در انتشارات ابن سینا) چاپ کرد. با وجود این بوف کور همچنان در ایران منتشر نشده بود.

اشغال ایران توسط متفقین و بازشدن فضای سیاسی
———————————————————
در سال ۱۳۲۰ هدایت در دانشکدهٔ هنرهای زیبا با سمت مترجم استخدام شد. با اشغال ایران به دست متفقین و باز شدن فضای سیاسی بوف کور به صورت پاورقی در روزنامهٔ ایران به‌صورت سانسورشده به چاپ رسید. در سال ۱۳۲۱ مجموعهٔ سگ ولگرد را انتشار داده، ترجمه‌هایی از شهرستان‌های ایران گزارش گمان‌شکن و یادگار جاماسپ از پهلوی به فارسی صورت داد. بعد از ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۴ و پایان جنگ جهانی دوم انتقادهای اجتماعی صادق هدایت شدت می‌گیرد. داستان بلند حاجی‌آقا داستان کوتاه «آب زندگی» و مجموعهٔ ولنگاری که همه مضامین اجتماعی دارند در این دوران به چاپ رسیدند. علاوه بر این فعالیت‌ها هدایت به نوشتن مقاله‌های نقد ادبی و ترجمهٔ آثاری از کافکا نیز پرداخت و در نشریه‌های مختلف به چاپ رساند. چند اثر دیگر پهلوی را هم ترجمه کرد. در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد.
در این دوران بسیاری از رفقای هدایت از جمله علوی و عبدالحسین نوشین به حزب توده پیوسته بودند و در مجموع نشست و برخاست وی با توده‌ای‌ها بیشتر شده بود و حتی مقالاتی در روزنامهٔ مردم که ارگان حزب توده بود با نام مستعار به چاپ رساند. لیکن علی‌رغم اصرار سردمداران حزب هرگز به حزب توده نپیوست.

 پایان جنگ و یأس و نومیدی
——————————-
پس از پایان جنگ و پیش‌آمدن مسائل آذربایجان هدایت از توده‌ای‌ها هم سرخورده شد و بیش از پیش به شرایط بدبین شد. بدبینی او به شرایط در نامه‌هایی که به جمال‌زاده و شهیدنورایی نوشته‌است، دیده می‌شود.

در سال ۱۳۲۶ به نوشتن توپ مرواری پرداخت اما این اثر تا پس از مرگش به چاپ نرسید. معروف‌ترین نام مستعار او که توپ مرواری هم تحت آن منتشر شد هادی صداقت است. در ۱۳۲۷ مقالهٔ «پیام کافکا» به صورت مقدمه‌ای بر کتاب گروه محکومین نوشتهٔ کافکا و ترجمهٔ حسن قائمیان نوشت. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال ۱۳۲۹ با همکاری حسن قائمیان داستان «مسخ» کافکا را ترجمه کرد و در مجلهٔ سخن انتشار داد. در ۱۲ آذر همان سال با گرفتن گواهی پزشکی (برای اخذ روادید) و فروختن کتابهایش به فرانسه رفت. در طول اقامت در فرانسه سفری به هامبورگ داشت و نیز سعی کرد به لندن برود که موفق نشد. او سرانجام در ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در آپارتمان اجاره‌ای‌اش در پاریس با گاز خودکشی کرد. وی چند روز قبل از انتحار بسیاری از داستان‌های چاپ‌نشده‌اش را نابود کرده بود. هدایت را در قبرستان پرلاشز به خاک سپردند. مراسم خاکسپاری‌اش با حضور عده‌ای قلیل از ایرانیان و فرانسویان صورت گرفت.

 شرح حال صادق هدایت به قلم خودش
——————————————- 
دست‌خط صادق هدایت، آذر ۱۳۲۴من همان قدر از شرح حال خودم رم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمین مشورت کرده‌ام اما پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگانست باید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش دستی بکنم مثل این است که برای جزییات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قایل شده باشم به علاوه خیلی از جزییات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزییاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند. از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت رو به رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و روسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان آوری پذیرفته شده‌است روی هم رفته موجود وازدهٔ بی مصرفی قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.


کتاب‌شناسی و نوشته‌های هدایت

 —————————————
بخشی از دست‌نوشتهٔ بوف کوررباعیات خیام (۱۳۰۲)
فوائد گیاهخواری (۱۳۰۶)
زنده‌بگور (۱۳۰۸) (مجموعه داستان کوتاه)
پروین دختر ساسان ۱۳۰۹) (نمایشامه)
سایه مغول (۱۳۱۰)
اصفهان نصف جهان (۱۳۱۱) (سفرنامه)
سه قطره خون (۱۳۱۱) (مجموعه داستان کوتاه)
نیرنگستان (۱۳۱۲)
سایه روشن (۱۳۱۲)
مازیار (۱۳۱۲) (جستار تاریخی و یک نمایشنامه) با همکاری مجتبی مینوی
وغ‌وغ ساهاب (۱۳۱۳) با همکاری مسعود فرزاد
ترانه‌های خیام (۱۳۱۳)
بوف کور (۱۳۱۵)
علویه خانم (۱۳۲۲)
حاجی آقا (۱۳۲۴)
افسانه آفرینش (۱۳۲۵) (خیمه‌شب‌بازی در سه پرده)
ولنگاری (۱۳۲۳)
توپ مرواری (۱۳۲۷)
سگ ولگرد (مجموعه داستان کوتاه)
کاروان اسلام (البعثة الاسلامیة الی البلاد الافرنجیة)
مجموعه نوشته‌های پراکنده (به کوشش حسن قائمیان)

ترجمه‌ها
——————
ترجمه از زبان فرانسه
کور و برادرش (۱۳۱۰) نوشته آرتور شنیتسلر
کلاغ پیر (۱۳۱۰) نوشته الکساندر لانژ کیلاند نویسنده نروژی
تمشک تیغ دار (۱۳۱۰) نوشته آنتون چخوف
مرداب حبشه (۱۳۱۰) نوشته گاستون شراو نویسنده فرانسوی
جلوه قانون نوشته فرانتس کافکا
مسخ نوشته فرانتس کافکا
گراکوسی شکارچی نوشته فرانتس کافکا
گروه محکومین نوشته فرانتس کافکا
دیوار نوشته ژان پل سارتر

ترجمه از متون پهلوی به زبان فارسی
—————————————-
گجسته ابالیش (۱۳۱۹)
گزارش گمان‌شکن (۱۳۲۲)
یادگار جاماسب (۱۳۲۲)
کارنامه اردشیر بابکان (۱۳۲۲)
زند وهومن یسن (۱۳۲۳)
آمدن شاه بهرام ورجاوند (۱۳۲۴)

 مقالات
————
مقدمه‌ای بر رباعیات خیام
انسان و حیوان (۱۳۰۳)
پیام کافکا

      

1 

صادق هدايت در پنج سالگي با لباس سفيد، همراه با خواهران، برادران و عموزاده‌هايش، در باغ پدربزرگش نيرالملك.

  

2  

زيورالملوك هدايت، مادري كه در تمام عمر از پسرش، صادق هدايت، نگه‌داري كرد.

  

3 

صادق هدايت در هفت سالگي به همراه عيسي برادر بزرگتر (سمت راست) و محمود برادر ديگرش (سمت چپ)

 

4  

در شانزده سالگي.

  

5  

صادق هدايت و خسرو هدايت پسردايي‌اش در شهر «گان» بلژيك، 1305.

  

  6

پاريس، 1305

 

8  

از راست، يان ريپكا، مجبتي مينوي، غلامحسين مين‌باشيان، بزرگ علوي، نشسته، آندره سوريوگين و صادق هدايت در منزل مجتبي مينوي، تهران.

 

9 

از چپ، صادق هدايت، حسن رضوي، بزرگ علوي و دو نفر از دوستان، اطراف تهران

  

91 

صادق هدايت و صادق چوبك در ميگون، 1326.

 

92 

از راست، دكتر فريدون كشاورز، دو نفر از شخصيت‌هاي ادبي ازبكستان، دكتر علي اكبر سياسي رئيس دانشگاه تهران و صادق هدايت، تاشكند، 1324 

 

93 

آخرين عكس صادق هدايت، 1329. او اين عكس را براي تمام خويشان خود فرستاد.

 

94  

تهران، فرودگاه مهرآباد، 12 آذر 1329. از راست، ذبيح بهروز، صادق هدايت، خانم بهروز، فرزند آقاي بهرو

 

aaa 

پيكر او را بعد از خودكشی با گاز ، روی تخت خواب قرار داده‌اند

  

 bbb 

ccc 

مزار صادق هدايت پس از تدفين. مزار او در گورستان پرلاشز پاريس قرار دارد

 

ddd 

مزار نخست صادق هدايت. اين سنگ بعدها عوض شد

 

 

cv 

  Sadeq-hedayat-le-pere-lacha

 

we

مزار کنونی شادروان صادق هدایت

 

705px-Hedayat10

دست‌خط صادق هدایت، آذر ۱۳۲۴

 من همان قدر از شرح حال خودم رم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمین مشورت کرده‌ام اما پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگانست باید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش دستی بکنم مثل این است که برای جزییات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قایل شده باشم به علاوه خیلی از جزییات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزییاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند. از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت رو به رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و روسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان آوری پذیرفته شده‌است روی هم رفته موجود وازدهٔ بی مصرفی قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.